چیزی بسان نور
شاید شبیه خیسی شبنم، به روی برگ
یا رد پای شاپرکی، در هوای صبح
گویی میان سینه من ، جای کرده است...

عطری مشام جان مرا مست می‌کند
نوری دو چشم عاشق من را، ربوده است
دیگر هوای این دل من، جور دیگری ست
دل را قرار نیست
دل داده‌ام ز دست

من عاشقم به زمزمه بلبلان مست
من می‌دوم به ملاقات یک نگاه
سر مست یک سلام
دیوانه‌ام ز تماشای قاصدک
فارغ ز پرده "من "، هر چه هست، اوست
می‌خواندم به ملاقات خویشتن
چون ، هر چه هست، اوست ،
زیباست هر چه هست

دیگر نمانده بدی ، در نگاه من
هرگز ندیده، دیده من جز حضور او
دل داده‌ام به نور

بدرود سایه ها
بدرود هر چه غم
زیبا جهان ، سلام

چیزی شبیه عشق
شاید شبیه دعوت دریا، ز قطره‌ای
می‌خواندم به خویش
تفسیر چرخهِ زیبای عاشقی

من بوده‌ام از او
اینک به سوی او
زیبا ترین سفر
از او، به سوی او

روزی شروع نموده سفر را ز شهر عشق
پیموده‌این دو روزه سفر را، به قصداو
بر گشت گم شده‌ای،
رو به سوی دوست

من محو او، که هست
فارغ ز هر چه نیست
اینک چه عاشقم
دل داده‌ام به نور



امتیاز بدهید :

| امتیاز : 3
موضوع : | بازدید : 538
برچسب ها : ,

تاريخ : سه شنبه 12 آذر 1392 | 3:53 PM | نویسنده : mahshid |