هر بار که مسافری می آید ،کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق
هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است
نمی گذارد
نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود
بیرونش می کند و من هر بار در کاروانسرای قلبم می گریم
غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد
همه جا را برای خودش می خواهد همه حجره ها را خالی خالی
.....
و روزی که دیگر هیچ مسافری در کاروانسرا نباشد او داخل می شود
با صلابت و سنگین و سخت
آن روز دیوار ها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت
و آن روز ،آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد ،کاروانسرا ویران خواهد شد
آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی


امتیاز بدهید :

| امتیاز : 3
موضوع : | بازدید : 459
برچسب ها : ,

تاريخ : يکشنبه 18 فروردين 1392 | 5:38 PM | نویسنده : mahshid |