دلم را سپردم به بنگاه دنیا،و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد؛ دلم ،قفل بود؛کسی قفل قلبِ مرا وا نکرد
یکی گفت:چرا این اتاق پر از دود و آه است؛یکی گفت:چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت:چرا نور اینجا کم است،و آن دیگری گفت:و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه، پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:ببخشید دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او کسی را نداریم.

عرفان نظر اهاری



امتیاز بدهید :

| امتیاز : 4
موضوع : | بازدید : 359
برچسب ها : ,

تاريخ : چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392 | 5:51 PM | نویسنده : mahshid |